شعر و متن ادبی در باره امام زمان - ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی
خیرخواهی، دوستی به بار می آورد . [امام علی علیه السلام]
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • در یاهو

  • نهال روشن سپیده

     
     من از تبار تشنه غروبهاى انتظار
    که سبز مى‏تپد دلم به شوق دیدن بهار
    بیا میان ذهن این همیشه‏هاى شب به دوش
    نهال روشن سپیده را، تو مهربان، بکار
    بیا براى آسمانِ خسته سکوت پوش
    نوید بال بالِ آبى پرنده‏اى بیار
    بیا بخوان دوباره قصه قشنگ آسمان
    به گوش بالِ بسته کبوتران این دیار
    تمام لحظه‏هاى ما، غبار غم گرفته‏ان
    د مگر به یمن چشم تو فرو نشیند این غبار 
    رضا موزونى - کرمانشاه
     
     
     
     
     مردى از تبار گل یاس

     در انتهاى شبى دراز
     در میان سوسوى آینه‏ها
     در سال مرگ برگهاى جوان
     در پشت دیوارى از سکوت
     مردى خواهد آمد
     از جنس بلور
     مردى که سکوتش، سبز
     تنهایى‏اش، زیبا
     و چشمهایش قشنگ‏تر از نگاه نجیب شکوفه‏هاست
     مردى که بهترین ترانه خلقت را سر خواهد داد
     اللَّه‏اکبر اللَّه‏اکبر اللَّه‏اکبر
     مردى مى‏آید
     مردى خواهد آمد
     مردى از تبار گل یاس
    هوشنگ صادقى - اردبیل
     
     
     
     
     
    شاه کلید
     
     اى یأسِ من خسته به دنبال امیدت
     باید چه کند آنکه نه دید و نه شنیدت
     رؤیاى من آویخت ز هر باغ و بهارى
     اما گل نرگس! تو کجایى که ندیدت
     تا کى بنشینم به امیدت که بیایى
     تا کى بنشینم که بیایى به امیدت!
     شب در شده و ماه بر آن روزنه قفل
     پیداست فقط تکه‏اى از صبح سپیدت
     پیداست که مى‏رقصد و نزدیک مى‏آید
     از روزن در روشنى شاه کلیدت!
     
     
     
     
     
    رباعى‏ها
     
     از بس که براى دیدنت بد شده‏ام
     در راه رسیدنم به تو سد شده‏ام
     رسوا نکنى مرا میان مردم
     عمرى‏ست به عشق تو زبانزد شده‏ام
         
     
     تا چند نشینى که سلیمان آید
     از گوشه شب صبح درخشان آید
     او آمده است پیش پایش هستیم
     اى کاش! به چشم تنگ موران آید
    قزوین: سیدمحمد حسین ابوترابى
     
     

     
     
    یک هفته بى‏قرارى
     
     در پاى سرو قدت سر مى‏نهم به زارى باشد که یک قدم هم بر چشم من گذارى
     تو آسمانى و من افتاده چون زمینم ره مى‏برم به سویت دستى اگر برآرى
     جان شکسته‏ام را امید عافیت نیست جز آنکه با نگاهى وى را علاج دارى
     در سایه بلندت اقبال کوته من آن بخت جاودان را دارد امیدوارى
     اى تکیه‏گاه هستى از غربتم برون آر از تنگناى ظلمت تا اوج رستگارى
     اى آرزوى دلها در صبح دولت تو خوش مى‏رسد به پایان، یک عمر انتظارى
     چشمان بى‏فروغم در انتظار رویت هر جمعه مى‏شمارد یک هفته بى‏قرارى  
      ابراهیم سیفى‏نژاد

     
     


     


     

     
     


     




     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:38 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

    آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما

    داد بر باد فنا یکسره آب و گل ما

    تا که از ما بنهفتى رخ خود را شاها

    چون شب هجر شده تار و سیه محفل ما

    مشکلى نیست محبان تو را جز غم هجر

    عمر بگذشت و نشد حل بجهان مشکل ما

    تا که شد کشتى ما غرقه دریاى فراق

    بر سر کوى وصال تو بود ساحل ما

    بامیدى که ببینیم رخ دوست دمى

    ساربان تند مران بهر خدا محمل ما

    گر بما گوشه چشمى فکند از ره لطف

    بشود خیل سلاطین جهان سائل ما

    حجة ابن الحسن اى خسرو خوبان جهان

    دارم امید شود لطف خدا شامل ما

    چهره بگشائى و آئى ز پس پرده برون

    نور گیرد ز طفیل رخ تو منزل ما

    روز پاداش که پرسند ز اعمال عباد

    نیست جز مهر رخت چیز دگر حاصل ما

    هدیه ماست‏حکیمى دو سه شعرى که مگر

    بپذیرد کرم هدیه ناقابل ما

    شعر از محمد رضا حکیمى

    مجموعه شعر گلواژه 1 ص 134


     شمشیر کجت راست کند قامت دین را

    افسوس که عمرى پى اغیار دویدیم

    از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

    سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم

    جز حسرت و اندوه متاعى نخریدیم

    بس سعى نمودیم که ببینیم رخ دوست

    جانهابه لب آمد رخ دلدار ندیدیم

    ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر

    آبى بجز از خون دل خود نچشیدم

    اى بسته به زنجیر تو دلهاى محبان

    رحمى که در این باره بسی رنج کشیدیم

    رخسار تو در پرده نهانست و عیانست

    بر هر چه نظر کردیم رخسار تو دیدیم

    چندانکه بیاد تو شب و روز نشستیم

    از شام فراقت چو سحرگه ندمیدیم

    تا رشته طاعت‏به تو پیوسته نمودیم

    هر رشته که برغیر تو بستیم بریدیم

    شاها به تولاى تو در مهد غنودیم

    بر یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم

    اى حجت‏حق پرده ز رخسار بر افکن

    کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

    ما چشم براهیم به هر شام سحرگه

    در راه تو از غیر خیال تو رهیدیم

    اى دست‏خدا دست‏برآور که ز دشمن

    بس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم

    شمشیر کجت راست کند قامت دین را

    هم قامت ما را که زهجر تو خمیدیم

    شاها ز فقیران درت روى

    مگردان بر درگهت افتاده بصد گونه امیدیم.

    شعر از مرحوم حاج میرزا على اکبر نوقانى (فقیر)

    مجموع شعر گلواژه 1 صفحه 140

    در مدح حضرت حجت (عج)

    امروز امیر در میخانه تویى تو

    فریاد رس ناله مستانه توى تو

    مرغ دل ما را که به کس رام نگردد

    آرام توئى، دام توئى، دانه توئى تو

    آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب

    از روزن این خانه به کاشانه توئى تو

    آن ورد که زاهد به همه شام و سحرگاه

    بشمارد با سبحه صد دانه توئى تو

    آن باده که شاهد به خرابات مغان نیز

    پیمود به جام خم و میخانه توئى تو

    آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادند

    بر پاى دل عاقل و دیوانه توئى تو

    ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند

    گنجى که نهانست‏به ویرانه توئى تو

    در کعبه و بت‏خانه بگشتیم بسى ما

    دیدیم که در کعبه و بت‏خانه تویى تو

    بسیار بگوئیم و چه بسیار بگفتند

    کس نیست‏بغیر از تو در این خانه توئى تو

    یک همت مردانه در این کاخ ندیدیم

    آنرا که بود همت مردانه توئى تو

    شعر از حاج میرزا حبیب الله خراسانى

    مجموعه شعر گلواژه 1 صفحه 143

    گرد آورنده: محمد مطهر

     
     

    صبح بى تو

    صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

    بى تو حتى مهربانى حالتى از کینه دارد

    بى تو مى‏گویند تعطیل است کار عشقبازى

    عشق اما کى خبر از شنبه و آدینه دارد

    جغد بر ویرانه مى‏خواند به انکار تو اما

    خاک این ویرانه‏ها بویى از آن گنجینه دارد

    خواستم از رنجش دورى بگویم یادم آمد

    عشق با آزار خویشاوندى دیرینه دارد

    در هواى عاشقان پر مى‏کشد با بى قرارى

    آن کبوتر چاهى زخمى که او در سینه دارد

    ناگهان قفل بزرگ تیرگى را مى‏گشاید

    آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد.

    تنفس صبح صفحه 46

    قیصر امین پور

     
     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:38 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

    بابى انت و امى یا آل المصطفى انى مؤمن بولایتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم
    دیشب به سیل اشک ره خواب مى‏زدم
    نقشى به یاد خط تو بر آب مى‏زدم
    مولاى من!
    از گذشتگان هر که خبر دار مى‏شد که امت آخرالزمان یگانه امام و راهنماى خود را فراموش مى‏کنند دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمى‏آمد که مى‏توان بدون خورشید هم زندگى کرد و باورشان نیامد که مگر مى‏شود بدون گرماى محبوب، سرد و یخزده روزگار را گذراند.
    حبیب من!
    قصه پر غصه فراق و جدایى تو را هر اهل دلى که بشنید از درد جانش به خزان نشست .
    اهل دل که نه، داستان غیبت تو را بر هر سنگ و گیاه و حیوانى که خواندند پژمرده گشت...
    کبوتران آسمان به حال ما بیچارگان رقت کردند، ماهیان آب ها، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند
    امّا
    این درد را به کجا برم
    اى حبیب همه جان‏هاى پاک
    اى حبیب هر سنگ و درخت
    من، من که باید مدام به انتظار تو باشم.
    من که باید چشمانم همیشه اشک آلود نیامدنت باشد .
    من که باید بغض بزرگى همواره راه نفسم را بگیرد .
    آسوده و بى‏خیال
    به دور از تو به خود مشغول شدم
    آرى همه ما به خود مشغول شدیم
    رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که او شرط نماز؛
    یعنى قبله ما
    در کجا مانده است .
    نفهمیدیم که او در کجا تنها مانده است .
    نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد.
    نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشواى محبت نماز نیست و از این رو همه نمازهایمان رنگ عادت به خود گرفت .
    آرى رفتیم به طواف حرم و نفهمیدیم که خورشید و ماه و ستاره، همه مخلوقات طواف وجود او مى‏کنند به پرده کعبه چنگ زدیم و هیچ نفهمیدیم که پرده کعبه حرمت لباس او را نیز ندارد. نفهمیدیم که این همه حاجیان راه صفا گم کرده‏اند .
    و اینک که این همه را مى‏نگرى
    گریه‏اى غریب بر دلت سنگینى مى‏کند .
    چه مدت‏ها که در هنگام اشک او ما بى‏خبر بوده‏ایم !
    چه ساعت‏ها که در هنگام حزن او ما بى‏خیال بوده‏ایم.
    مولاى من!
    آنقدر روزها و شب‏ها آمد که ما به خود نیامدیم و نپرسیدیم چرا تو در صحراها خیمه نشین شده‏اى. چرا که دور از مردمان زندگى مى‏کنى ؟
    ما به خود نیامدیم و تو هر روز امیدوارى که ما به سویت برگردیم .
    تو هر روز چشم انتظارى که ما براى نیکبختى خودمان ،
    براى سعادت خودمان به سوى تو برگردیم .
    مولاى من!
    اى خسته سال‏هاى طولانى غیبت ،
    اى رنجور نامردمى ما ،
    اینک ما ،
    در دل تار شب ،
    در خلوت بى‏کسى روز ،
    آرام بر مى‏خیزم ،
    دو رکعتى نماز حاجت مى‏خوانم که مرا ببخشى .
    دو رکعتى نماز نیاز مى‏خوانم که بدى‏ها و غفلت هایم را نادیده بگیرى ،
    و تو چقدر مهربان
    همه گذشته‏هایم را ، همه بدى‏هایم را ، مى‏بخشى ، نادیده مى‏گیرى
    مهربان و پر نور.
    مرا مى‏پذیرى . آرى صداى شکستن دلم را اول از همه تو شنیده‏اى.
    دل نگران من قبل از همه تو بوده‏اى.
    مهربان و پر نور ، مرا مى‏پذیرى ، و نواى گرم و صمیمى‏ات در بند بند وجودم شنیده مى‏شود که مى‏فرمایى:
    ?خدایا خداوندا! از درگاهت مى‏خواهم که از ثواب‏هاى من مهدى بردار و در نامه اعمال شیعیانى قرار ده که اینک دل شکسته و خجلت زده برگشته‏اند?.
    اللهم احى به القلوب المیته

    سعید بیان الحق



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:38 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

    از عمق ناپیداى مظلومیت ما،صدایى آمدنت را وعده مى‏داد.

    صدا را، عدل خداوندى صلابت‏مى‏بخشید و مهر ربانى گرما مى‏داد.

    و ما، هر چه استقامت، از این صداگرفتیم و هرچه تحمل، از این نوادریافتیم.

    در زیر سهمگین‏ترین پنجه‏هاى‏شکنجه تاب مى‏آوردیم که شکنج‏زلف تو را مى‏دیدیم. در کشاکش‏تازیانه‏ها و چکاچک شمشیرها، برق‏نگاه تو تابمان مى‏داد و صداى‏گامهاى آمدنت توانمان مى‏بخشید.

    رایحه‏ات که مژده حضور تو را بردوش مى‏کشید مرهمى بر زخمهاى‏نو به نومان بود و جبر جانهاى‏شکسته‏مان. دردها همه از آن رو تاب‏آوردنى بود که آمدنى بودى.

    تحمل شدائد از آن رو شدنى بودکه ظهورت شدنى بود و به تحقق‏پیوستنى.

    انگار تخم صبر بودیم که در خاک‏انتظار تاب مى‏آوردیم تا در هرم‏خورشید تو به بال و پر بنشینیم.

    سنگینى بار انتظار بر پشت ما،سنگینى یک سال و دو سال نیست‏سنگینى یک قرن و دو قرن نیست.حتى از زمان تودیع یازدهیمن‏خورشید نیست.

    تاریخ انتظار و شکیبایى ما به آن‏ظلم که در عاشورا بر ما رفته است‏برمى‏گردد، به آن تیرها که از کمان‏قساوت برخاست و بر گلوى‏مظلومیت نشست، به آن سم اسبهاى‏کفر که ابدان مطهر توحید را مشبک‏کرد. به آن جنایتى که دست و پاى‏مردانگى را برید.

    از آن زمان تاکنون ما به آب حیات‏انتظار زنده‏ایم، انتظار ظهور منتقم‏خون حسین.

    تاریخ استقامت ما از آن زمان هم‏دورتر مى‏رود، از عاشورا مى‏گذرد وبه بعثت پیامبر اکرم مى‏رسد. هم اودر مقابل همه جهل و ظلم و کفر وشرک و عناد و فسادى که جهان آن‏زمان را پوشانده بود وعده مى‏فرمودکه کسى خواهد آمد. نامش نام من،کنیه‏اش کنیه من، لقبش لقب من،دوازدهمین وصى من خواهد بود وجهان را از توحید و عدل و عشق و دادپر خواهد فرمود.

    اما تاریخ صبر و انتظار ما به‏دورترها برمى‏گردد، به مظلومیت وتنهایى عیسى، به غربت موسى، به‏استقامت نوح و از همه اینها گذرمى‏کند تابه مظلومیت هابیل مى‏رسد.

    انتظار و بردبارى ما را وسعتى‏است از هابیل تاکنون و تا برخاستن‏فریاد جبرئیل در زمین و آسمان وآوردن مژده ظهور امام زمان.

    آرى و در آن زمان هستى حیات‏خواهد یافت، عشق پر و بال خواهدگشود و در رگهاى خشکیده علم،خون تازه خواهد دوید. پشت هیولاى‏ظلم و جهل با خاک، انس جاودان‏خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح‏خواهد شد، انسان بر مرکب رشدخواهد نشست و عروج را زمزمه‏خواهد کرد.

    سید مهدى شجاعى


     

     
     


     




     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:37 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

    خاموش‏تر از چراغ مرگیم روشن‏تر از آفتاب کجایى‏عقربک‏هاى ساعت، تا کى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.

    در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏کشیم.

    آن روز که بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.

    آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جوییم.

    این گریه را پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

    پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را کام و بودن را نام تویى.

    من کیستم؟ تو کیستى؟ من اینک نه آنم که بودم. تو همچنان آنى که بودى.

    مگذار که بگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند.

    هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

    دلى داریم به پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود; چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى.

    رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار. کار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن. حکومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو. محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق. این است معناى حقیقى کلمات.

    عریضه‏ها را چاه به کجا مى‏برد؟ آیا او هم...

    سر و دست مى‏شکند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسیجیده‏ایم.

    اگر نه یک دم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟

    خوشا آن در که به روى تو هر روز مى‏خندد.

    رضا بابایی



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:37 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر



    آدینه، آیینه جمال نماى حضرت قائم بقیة‏الله، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه، است و روز وصال و باریافتن به بارگاه عظیم پادشاه ملک امکان، حضرت مهدى، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه، روز موعود است و نزول وعده جاوید حق. روز جمعه یا آدینه اختصاص به مقام کبریایى حضرت ولى عصر، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه، داشته و در اشعار شاعران شوریده حضرتش از جلوه و درخشش ویژه‏اى برخوردار است. موضوع (آدینه یا جمعه) در اشعار شاعران معاصر بصورت گسترده مطرح گردیده است که به نمونه‏هایى از آن اشاره مى‏کنیم:
    رضا قاسم‏زاده
    در آسمان دل گل مهتاب خندید خورشید بعد از فترت دیرینه گل کرد من جمعه‏ها را کوچه کوچه خیمه بستم اما نگاهت در کدام آدینه گل کرد اشک محبت ریخت از چشمان عاشق وقتى سیماى تو در آدینه گل کرد
    غلامرضا زربانویى - رضا

    آیینه‏دلى، خوش‏گهرى، پاک‏سرشتى خورشیدرخى، ماه‏وشى، مظهر دادار در لیله آدینه ز نرگس شده پیدا ماننده ز دریاى حقیقت، در شهوار ابواب هدایت‏به رخ خلق شده باز اسباب سعادت، همه گردید پدیدار
    کیومرث سپهر - لاهیجى


    دلم پر ز بوى یاس کردم

    خدا را پیش تو احساس کردم

    زمستانهاى من دور از بهارن

    د تمام جمعه‏هایم بى قرارند
    سیدمحمد موسوى‏پور


    اندوه غروب پیر ?جمعه‏?! اى یاد تو دستگیر ?جمعه‏?! احساس غمت‏سفیر جمعه کى مى‏رسى اى ?امیر جمعه‏?!
    سیدمحمد سادات اخوى

    اى که هستى صاحب آدینه‏ها

    اى صفا و پاکى آیینه‏ها

    اى میان خلقى و نادیدنى

    بى سخن گویى هزاران گفتنى

    اى تمام عرش سرگردان تو

    نور خورشید از رخ تابان تو
    مهدى ثانى - خانى

    کدام جمعه به ابهام خاک مى‏بارى زمین و خاک پر از اشتباه تقصیرند
    مرضیه مختارنژاد

    جمعه‏ها با عشق و یک دنیا امی

    د ندبه خوانم ندبه گویم با امید

    عصر جمعه مى‏شود دلها غمین

    لیک امید ظهورت اى امین

    غصه را از سینه بیرون مى‏کن

    د آه عشقت‏با دلم چون مى‏کند
    فرشته خوه

    الا اى عطر دین ما کجایى ؟

    شه خضرانشین ما کجایى؟

    مذاب کوره آهنگرانم

    به یادت جمعه‏ها در جمکرانم

    تو را احوال مى‏پرسم زمردم

    چه در سهله، چه در کوفه، چه در قم
    احمد عزیزى

    خواب دیدم; خارها بى‏حس شدند ناگهان; گلها همه نرگس شدند آسمان از هشت‏سو آیینه ریخت از تمام هفت روز آدینه ریخت ناگهان دروازه مشرق شکافت عشق آمد، سینه منطق شکافت
    خلیل ذکاوت

    در پشت قاب چشم تو تفسیر مى‏شود آیینه‏هاى باکره جمعه، با وضو بوى لطیف دانه سیبى که مى‏وزد یادى است تا دقایق شبهاى روبرو
    یزدان خوشحال شرفشادهى


    کدام جمعه؟ ندانسته‏ام ولى پیداست که آن ودیعه پروردگار در راه است دلم خوش است میان شکنجه پاییز چه باشم و چه نباشم بهار در راه است
    محمود سنجرى

    هر جمعه دلم اسیر دیدار تو بود اندیشه پر از هجوم افکار تو بود تا در شب آدینه نشستم به نماز هر ذره شب نشان اسرار تو بود
    اسفندیار زرکوب

    اى کاش شود چون تو بباریم همه در ذهن کویر، گل بکاریم همه گفتند که یک جمعه تو خواهى آمد تا آمدنت در انتظاریم همه
    ندا جمالى

    خیره به آدینه‏ام تا که نمایان شوى در دل آدینه‏ها چند بسوزانیم
    احمد رضا کیماسى

    دل در گرو مهر تو آدینه نشین است مهرت به یقین آینه‏دار دل و دین است سرچشمه الطاف خدا در نفس توست با نام تو فریاد عدالت چه قرین است
    دکتر فرشید علیزاده

    اى تو خورشید صبح آدینه ظلمت از دل ستردنم هوس است همچو؟ هزار مرتبه من پیش پاى تو مردنم هوس است
    امیرعلى مصدق

    سحر شد یار بى‏همتا نیامد یگانه منجى دلها نیامد نهاد آدینه را موعود دیدار دوصد آدینه رفت اما نیامد
    عبدالرحیم سعیدى راد

    جمعه‏اى دیگر به دنیا آمده

    بى صدا مانند فردا آمده

    دل، غم شب را هویدا مى‏کند

    خویش را در غصه پیدا مى‏کند
    سروناز بهبهانى

    باز به انتظار تو جمعه غروب مى‏شود اگر بیایى از سفر، آه، چه خوب مى‏شود
    زهرا غلامزاده

    از آن آدینه روزى که به مستان باده پیمایى هر آدینه به دنبال تو و پیمانه مى‏گردم
    رضا قاسم زاده

    صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بى تو حتى مهربانى حالتى از کینه دارد بى‏تو مى‏گویند تعطیل است کار عشقبازى عشق اما کى خبر از شنبه و آدینه دارد!؟
    قیصر امین‏پور


    آدینه بر آدینه گذشت و خبرى نیست

    من منتظر صبح درخشان تو هستم

    چون خانه بدوش شب هجران تو گشتم

    آشفته‏تر از موى پریشان تو هستم


    تاکى سکوت و خامشى؟ وقت است وقت‏سرخوشى وقت است‏بیرون افکنم،از کنج دل گنجینه را دست از وجودم شسته‏ام،از زندگانى خسته‏ام تا منتظر بنشسته‏ام، من صاحب آدینه را محبوب دل، معشوق جان، از انجماد آسمان اى ماه من بیرون بیا، روشن کن این آیینه را
    علیرضا برزگر

    هزار جمعه به یادت دلم بهانه گرفت

    عنایتى به دل من کن اى کرانه سبز!

    قسم به نیمه شعبان که ماه آن ماه

    ى شب و سحر به تو اندیشم اى یگانه سبز
    حجت‏الله عزیزى - پیام

    من به همراه نسیم همسفر با گل سرخ، پا به پاى صلوات جمعه را مى‏جویم مى‏وزد از طرف قبله سجاده من نفس صبح بهار عطر یک جمعه سبز بوى یک باغ امید.
    رنجبر گل محمدى


    صبحگاه جمعه آفتاب یاد تو، ز ?ندبه‏?هاى ما طلوع مى‏کند آنکه شب، پس از دعا با سرود اشتیاق، نغمه امید، خواب رفته است، روزى را به شوق دیدنت‏شروع مى‏کند. اى تو معنى امید و آرزو!
    جواد محدثى

     
     


     




     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:37 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر



    و من از شیعه عاشقتر نمى‏شناسم. گویا که سرشت شیعه با محبّت آل اللَّه درآمیخته و جام وجودش از شراب طهور عشقشان لبریز گشته است.
    برگ برگ تاریخ گواه این مدّعاست و من خود، اوج دلدادگى را، عشق خالصانه را، شیرین‏ترین دردها را، لطیف‏ترین مفاهیم را، آسمانى‏ترین نمازها را و زیباترین مرگها را در برگهاى معطّر دفاع مقدّسمان دیده‏ام. عطر این دلدادگى با مشام جان ما آشناست. من و تو هرگز وجودى سبزتر از وجود پیامبر، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، ندیده‏ایم و آرزویى بزرگتر از نگاه محبّت‏آمیز او نداشته‏ایم. من و تو هرگز بى‏یاد امام‏المتّقین على، علیه‏السلام، برنخاسته‏ایم. سالهاست که سینه‏مان در اندوه مظلومیّت زهراى اطهر، علیهاالسلام، فشرده گشته و آه جگرسوزمان در مصیبت فرزندش امام مجتبى، علیه‏السلام، غبار اندوه در فضا پراکنده است و سالهاست که سرخى شفق و شبنم صبحگاه، در سکوتى غریب، هر روز دردنامه کربلا را برایمان تکرار مى‏کند و سالهاست...
    خدایا؛ به جان پیامبر، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، که عزیزترین جان است و نام على، علیه‏السلام، که بلندترین نام است و به نور وجود زهرا، علیهاالسلام، و آخرین شعاع این نور عظیم، مهدى فاطمه، علیه‏السلام، به اشکهاى عاشقترین بندگانت در لیلةالقدر که عطر و بوى کوثر را به مشام مى‏رسانند و به لحظه پرواز شهیدان که سرّ آن را جز خالصان درگاهت ندانند وجودمان را چنان از این عشق برافروز که جز تو را نبینیم و جز تو را نخواهیم.
    آمین
    1 - پیامبر اکرم، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، مى‏فرمایند:
    هیچ بنده‏اى ایمان نداشته باشد مگر آنکه مرا از خودش دوست‏تر بدارد و خاندان مرا از خاندان خودش و خانواده مرا از خانواده خودش و جان مرا از جان خودش دوست‏تر بدارد.1
     2 - امام باقر، علیه‏السلام، به جابر جعفى فرمودند:
    اى جابر، سلام مرا به شیعیان برسان و به آنها بگو که میان ما و خداى عزّوجلّ هیچ خویشاوندى نیست و کسى مقرّب خدا نشود جز با فرمانبردارى از او. اى جابر! هر کس خدا را فرمان برد و ما را دوست بدارد همو دوست ماست و هر کس خدا را نافرمانى کند محبّت ما سودش نرساند.2
     3 - امام على، علیه‏السلام، مى‏فرمایند:
    هر کس ما را به دل دوست دارد و با زبانش با ما باشد و با شمشیرش با دشمن ما بجنگد؛ او در بهشت با ما در درجه و مقام ما خواهد بود.3
     4 - امام باقر، علیه‏السلام، مى‏فرمایند:
    دوستى با ما اهل بیت ایمان و دشمنى با ما کفر است.4

     
     

     پى‏نوشتها:

    1. میزان‏الحکمه، ج2، ص973، ش3199.

    2. همان، ص975، ش3211.

    3. کلمات نورانى (500 سخن از کلمات ائمه معصومین) گردآورنده: سیدحسین هاشمى‏نژاد،
    ش192.

    4. همان، ش321.

     لیلا قنبرى



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:37 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

     فیض کاشانى

     الا یا ایها المهدى، مدام الوصل ناولها
    که در دوران هجرانت بسى افتاد مشکلها
     صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد
    ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
     چو نور مهر تو تابید در دلهاى مشتاقان
    ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها
     دل بى‏بهره از مهرت، حقیقت را کجا یابد
    حق از آیینه رویت، تجلى کرد بر دلها
     به کوى خود نشانى ده که شوق تو محبان را
    ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
     به حق سجاده تزیین کن، مَهِل محراب و منبر را
    که دیوان فلک صورت، از آن سازند محفلها
     شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل
    ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
     اگر دانستمى کویت، به سر مى‏آمدم سویت
    خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها
     چو بینى حجت حق را، به پایش جان فشان اى فیض!
    متى ما تلق من تهوى، دع الدنیا و اهملها 


     

    عطار نیشابورى


     

    صد هزاران اولیا، روى زمین
     از خدا خواهند مهدى را یقین
     یا الاهى، مهدیم، از غیب آر
    تا جهان عدل گردد آشکار
     مهدى هادیست تاج اتقیا
    بهترین خلق برج اولیا
     اى ولاى تو معین آمده
    بر دل و جانها همه روشن شده
     اى تو ختم اولیاى این زمان
    وز همه معنى نهانى، جان جان
     اى تو هم پیدا و پنهان آمده
    بنده ?عطارت? ثناخوان آمده


     

    فخرالدین عراقى


     

     نگارا! جسمت از جان آفریدند
    ز کفر زلفت ایمان آفریدند
     جمال یوسف مصرى شنیدى؟
    تو را خوبى دو چندان آفریدند
     ز باغ عارضت یک گل بچیدند
    بهشت جاودان زان آفریدند
     غبارى از سر کوى تو برخاست
    وزان خاک، آب حیوان آفریدند
     غمت خون دل صاحبدلان ریخت
    وزان خون، لعل و مرجان آفریدند
     سراپایم فدایت باد و جان هم
    که سر تا پایت از جان آفریدند
     ندانم با تو یک دم چون توان بود؟
    که صد دیوت نگهبان آفریدند
     دمادم چند نوشم دُرد دردت؟
    مرا خود مست و حیران آفریدند
     ز عشق تو عراقى را دمى هست
    کزان دم روى انسان آفریدند


     


     

    محمدعلى‏مجاهدى (پروانه)


     

     اگر سپیده بیاید...
     کلیم را چه نیازى که دل به طور دهد
     به طور جلوه فروشد دلى که نور دهد
     
     سپهر حلقه به گوش کسى که همچو کلیم
     ز نور خویش فروغى به شمع طور دهد
     
     نوشته‏اند به سنگ مزار زنده‏دلان
     که حرف مرده‏دلان بوى خاک گور دهد
     
     به جز ?دعاى قدح? و رد ما نمى‏گردد
     اگر پیاله صلاى ?هوالغفور? دهد
     
     کجاست پیر صفا مشرب خداجویى
     که مثل آینه ما را ز خود عبور دهد
     
     زمانه در تب شب این قدر نمى‏سوزد
     به آفتاب اگر فرصت ظهور دهد
     
     صبا به گلنفسیهاى من برد حسرت
     اگر به من نفسى رخصت حضور دهد
     
     از آن به دیده نمناک من نمى‏آید
     که بوى دربدرى خانه نمور دهد
     
     اگر سپیده بیاید دو چشم منتظرم
     به دست
     هر مژه آیینه بلور دهد


     


     


     

     
     


     




     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:37 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

    مستم و دیوانه و شیدائیم
    مست گل و لاله زهرائیم
     آن گل زهرا که جهان مست اوست
    چرخه اقلیم جهان دست اوست
     روشنى ماه بُوَد چهره‏اش
    ظلمت شبها بود از طرّه‏اش
     عطر بهاران همه از موى اوست
    شیفتگان شیفته روى اوست
     نیست به گلزار جهان خوب‏تر
    چون گلِ زهرا گلِ محبوب‏تر
     این گل طاها که گل سرمد است
    چهره ماهش چو رخ احمد است
     زنده جهان از دم عیسایى‏اش
    دست خدایى ید بیضایى‏اش
     خاتم شاهى جهان دریدش
    هر چه کند حکم همان آیدش
     قبله عشّاق بود خال او
    سلطنت و مُلک جهان مال او
     مى‏کند اعجاز چو پیغمبرى
    بر همگان مى‏کند او رهبرى
     مى‏شکند هر چه صنم باشد او
    بر صف اشرار جهان تازد او
     بشکند او گردن فرعونیان
    خوار نماید رخ نمرودیان
     مى‏سترد اشک ز بیچارگان
    یار شود بر دل غمخوارگان
    اى گل زهرا که جهان مست توست!
    عرصه و اقلیم جهان دست توست!
     شیفته ماه رخت، این دلم
    ساخته‏اند از گل رویت گِلم
     مستم و از عشق تو دیوانه‏ام
    بر رخ زیباى تو پروانه‏ام
     یک دم از آن حجله برون آ، گلم
    گوشه چشمى بنما بر دلم
     بر فکنى از رخ اگر آن حجاب
    چهره بپوشد ز رخت آفتاب
     ماه من از پرده درآ، جلوه کن
    روح جهان را به رخت تازه کن
     ظلمت و جهل بشرى حاکم است
    حق و عدالت به میان غایب است
     حق شده آغشته به خون در میان
    عرصه ناحق شده است این جهان
    مى‏رسد آخر به خطش، انتظار
    مى‏شکفد در قدمش صد بهار
     مى‏دهد آخر گل زهرا ثمر
    کشتى اسلام رهاند ز شر
     شیفتگان منتظر راه تو
    منتظر چهره چون ماه تو...

    رضا قاسم‏زاده




     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:36 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر




    بُغض‌ در گلو
    پلک‌، بسته‌ام‌
    عصر جمعه‌ است‌
    دل‌ شکسته‌ام‌
    از وصال‌ تو
    دل‌ نمی‌کنم‌
    طعنه‌ها ولی‌
    کرده‌ خسته‌ام‌
    کوچه‌ را ز شوق‌
    صُبح‌ رُفته‌ام‌
    در خیال‌ خود
    با تو بارها
    راز گفته‌ام‌...
    باز شد غروب‌
    تو نیامدی‌
    دل‌ گرفته‌ام‌
    مانده‌ دیدة‌، اشکبار من‌
    منتظر به‌ دشت‌
    منتظر به‌ راه‌
    جمعه‌ هم‌ گذشت‌
    شهسوار من‌!
    باز خسته‌ام‌
    دل‌ شکسته‌ام‌
    سینه‌ پر ز آه‌
    هر دو دیده‌ تر
    دل‌ پر از امید
    تا مگر رسد
    جمعه‌ای‌ دگر
    یا که‌ یک‌ خبر
    کاش‌ در غمت‌
    می‌شُدم‌ شهید
    یا نوازشی‌
    از تو می‌رسید
    بی‌تو از جهان‌
    دل‌ گسسته‌ام‌
    حرفِ این‌ و آن‌
    کرده‌ خسته‌ام‌
    مثل‌ سینه‌ام‌
    پُر ز ناله‌اند
    کوه‌ و دشت‌ و رود
    میخ‌ و سنگ‌ و چوب‌
    طور دیگری‌ است‌
    جمعة‌ غروب‌
    توی‌ شهر ما
    ـ شهر کینه‌ها ـ
    توی‌ آسمان‌
    توی‌ سینه‌ها
    دود و دود و دود
    زودتر بیا
    شهریار من‌
    زودِ زودِ زود
    شهسوار من‌!
    دل‌ شکسته‌ام‌

    می‌نهم‌ دگر
    سر به‌ کوه‌ و دشت‌
    شنبه‌ای‌ رسید
    جمعه‌ای‌ گذ

    حسن‌ بیاتانی‌


     

     
     


     




     



    محمد جواد محمدی ::: دوشنبه 89/2/20::: ساعت 6:36 عصر
    نظرات محبان مهدی: نظر

       1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 20
    بازدید دیروز: 88
    کل بازدید :125005

    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<
    ای پادشه خوبان       داد از غم تنهایی
    محمد جواد محمدی
    مذهبی + امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    ای پادشه خوبان       داد از غم تنهایی

    >>لینک دوستان<<

    >>صفحات اختصاص?<<